ماجراي توبه رسول ترك (قسمت آخر)

ماجراي توبه رسول ترك (قسمت آخر)

معلوم بود كه رسول ترك از اينكه او را از جلسه ي امام حسين عليه السلام بيرون مي كنند به خشم آمده است. او از روي ناراحتي نمي توانست حرفي و سخني بگويد. او درحالي كه خودش را كنترل ميكرد بي سخن از جايش بلند شد. براي لحظاتي سكوت و خاموشي بر مجلس سايه افكنده بود. در آن لحظات بعضي ها گمان ميكردند كه او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت، اما رسول ترك بدون هيچ شكايت و اعتراضي آنجارا ترك و يك راست به سوي خانه اش حركت نمود.

هرچند كه رسول ترك آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين عليه السلام به اندازه اي بود كه به او اجازه نمي داد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين عليه السلام كينه و عقده اي به دل بگيرد و زد و خوردي به راه بياندازد. پس با توجه به اين خصوصيتي كه رسول داشت شايد همه ي ناراحتي و غصه ي اين بي احترامي و برخورد تا قبل از رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني كه رسول بر روي رخت خواب دراز مي كشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فكر بود كه از فردا در كدام يك از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه ي امام حسين عليه السلام مي تواند حضور يابد.

آن شب نيز مثل همه ي شبهاي خدا به پايان رسيد و خورشيد كم كم در حال بيرون آمدن بود، در همان ابتداي صبح كه هنوز اغلب مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودند و شهر همچنان در سكوت و خلوت به سر مي برد دري باز شد ومردي از خانه اش بيرون امد .

از حالتش پيدا بود كه به سوي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. آن مرد به سويي مي رفت كه خانه ي رسول ترك نيز در آنجا قرار داشت. او به جلوي خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود. رسول با شنيدن صداي در به فكر فرو رفته بود. در اولين دقيقه هاي روز چه كسي مي توانست با او كاري داشته باشد؟!

موقعي كه رسول در را باز كرد كسي را پشت در ديد كه به طور ناخوداگاه نمي توانست از او راضي و خوشنود باشد. مردي كه در پشت در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود، همان كسي كه ديشب به رسول پيغام داده بود كه ديگر نبايد در هيئت و جلسه ي آنها شركت كند.

همان كسي كه ديشب رسول را از جلسه ي امام حسين عليه السلام بيرون كرده بود. اما هم اكنون همه چيز وارونه و برعكس شده بود. رسول به محض بازكردن در با يك احوالپرسي و مصافحه ي بسيار گرمي رو به رو شد . مسئول هيئت در حالي كه برروي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيكل و جثه ي قوي و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود، رسول را تند مي بوسيد و از او معذرت خواهي و طلب بخشش مي كرد و رسول فقط مات و مبهوت ، مسئول هيئت را تماشا مي كرد. او ازين برخوردهاي دو گانه ي ديشب و امروز به حيرت و تعجب آمده بود.

مسئول هيئت بعد از معذرت خواهي ها و دلجويي هاي فراوان از رسول خواست تا او حتما در شب هاي اينده در جلسه هاي آنها شركت كند و تمام اتفاقات و حرف هاي شب گذشته را فراموش كند .

مسئول هيئت نمي خواست بيش از اين توضيحي بدهد و دليل و علت اين تغيير نظر و رفتارش را بيان بنمايد. زماني كه مسئول هيئت مي خواست خداحافظي كند رسول مانع از رفتنش شد. او ميدانست كه مسئول هيئت بدون علت عقيده اش تغيير پيدا نكرده است.رسول پافشاري و اصرار داشت تا علت اين تغيير را بداند.

مشاهده ي يك خواب و رويايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اينكه در شب گذشته رسول را از جلسه ي امام حسين عليه السلام بيرون كرده است به شدت پشيمان و نادم بشود. اما او گمان ميكرد نبايد همه ي خوابش را براي رسول تعريف كند. مسئول هيئت در شب گذشته در بخشي از خوابش چيزي ديده بود كه بنا بر نظر و عقيده ي او بسيار خوب و نيكو بود،ولي فكر مي كرد اگر آن را براي آدمي همچون رسول تعريف كند ، او انرا درك نخواهد كرد و برعكس به شدت ناراحت و عصباني هم خواهد شد.

ولي تقدير و اراده ي خداوند بر اين تعلق گرفته بود تا مسئول هيئت در آن اولين دقايق صبح و در همان جلوي خانه رسول همه ي رويا و خوابش را براي رسول بازگو كند. در آن لحظه مسئول هيئت به هيچ وجه تصور نمي كرد و نميدانست كه او هم اكنون و در آن لحظات واسطه و رساننده ي يك پيغام و دعوتي رمز دار از جانب امام حسين عليه السلام براي رسول ترك است.او عاقبت شروع به تعريف كردن روياي ديشبش كرد و رسول ترك نيز با دقت و كنجكاوي به صحبتهاي او گوش ميداد.

مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريك در صحراي كربلا قرار دارد.او در خواب ديده بود كه خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام در يك طرف مي باشند و ياران و خيمه ها و لشكريان يزيد (لعنتة الله عليهم اجمعين) در سويي ديگر. مسئول هيئت تصميم ميگيرد براي مشاهده ي اوضاع و احوال خيمه هاي امام حسين عليه السلام به سوي خيمه هاي آن حضرت حركت كند. هنوز بيشتر از چند قدم بر نداشته بود كه ناگاه متوجه مي شود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي امام حسين عليه السلام است.آن سگ با پارس ها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نميداد به خيمه هاي امام حسين عليه السلام نزديك شود.

مسئول هيئت قدم برميدارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيدالشهداء حركت مي كند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور مي شود و با سماجت مانع از نزديك شدن وي به خيمه هاي حسين مي گردد. مسئول هيئت در آن تاريكي و ظلمت شب با آن سگ درگير مي شود و مي خواهد خودش را به خيمه ها برساند. او به سختي و با كوشش و تلاشي زياد در حال رها شدن از آن سگ بوده است كه ناگهان با نگاه به سر و كله ي آن سگ متوجه يك منظره ي بسيار عجيب و غريبي مي گردد. مسئول هيئت با گريه و اشك به رسول ترك مي گويد:

((…رسول!من در حاليكه با آن سگ رو در رو شده بودم يك دفعه متوجه مسئله ي عجيبي شدم، من ناگهان متوجه شدم كه سر و صورت آن سگ ، سر و صورت توست، اين سر و كله ي تو بود كه بر روي هيكل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول!در واقع اين تو بودي كه در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين عليه السلام بودي…))‌

عجب صبح زيبايي بود. عجب لحظه ي نابي، عجب شب قدري …

هرچند لحظه اي كه رسول ترك را از هيئت بيرون مي كردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پيشه كرد شب بود. هرچند كه مسئول هيئت خوابش را در شب و شايد هم در وقت سحر مشاهده كرده بود و هرچند كه مسئول هيئت در خوابش ديده بود كه در ظلمت شب به سوي خيمه هاي امام حسين عليه السلام مي رود و در ظلمت شب سر و كله ي رسول را بر روي پيكر سگ نگهبان خيمه ها ديده بود، اما زماني كه مسئول هيئت اين خواب را جلوي خانه ي رسول تعريف مي كرد ماه رمضان نبود، بلكه ماه محرم بود؛ شب نبود و يكي از روزهاي دهه ي اول محرم بود. اما در حقيقت از زاويه ي نگاه عارفان و سالكان آن روز صبح، شب قدري براي رسول ترك بود. در آن صبح زيبا و در آن شب قدر همه ي مقدرات رسول به يكباره زير و رو شد و انقلابي شگفت و باورنكردني در رسول به غليان آمد و يك شيدايي و سوختگي به جان رسول ترك افتاد. او به يكباره اسير زلف امام حسين عليه السلام شد و ديگر هرچه بر زبان مي آورد شهد و شكري سوزان بود.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

رسول ترك بعد از شنيدن روياي مسئول هيئت شروع به گريه و زاري مي كند، او ناله كنان، تند تند از مسئول هيئت مي پرسيده است:

((…راست مي گويي؟! يعني من واقعا سگ نگهبان خيمه هاي امام حسين عليه السلام بودم؟!…))

و بعد از دراوردن صداي سگها با شور و وجدي آميخته به گريه و اشك فرياد مي كشيده است:(( ازين لحظه به بعد من سگ حسينم… خودشان مرا به سگي قبول كردند…))

در آن لحظه همه ي وجود رسول ترك مملو از عشق حسيني شد. عشق عميق و واقعي و او به سبب اين عشق به يك توبه ي واقعي دست يافته بود؛ توبه اي نصوح و هميشگي.او از آن روز و از آن لحظه به بعد يكي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين عليه السلام محسوب مي شد به گونه اي كه از آن روز به بعد هر سخني كه از زبان و لبهاي او درباره ي امام حسين عليه السلام بيرون مي امد هر شنونده اي را گريان و منقلب مي كرد.

من كه ره بردم به سوي گنج بي پايان دوست

صد گداي همچو خودرا بعد از اين قارون كنم

و اين چنين شد كه رسول ترك به يكباره توبه كرد و زندگي جديدي را با صد و هستاد درجه تغيير و تحول براي بقيه ي عمرش در پيش گرفت .او سالهاي سال با عشق و محبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام نفس كشيد و با ايماني محكم و راسخ در كمال پاكي و پرهيزكاري زندگي كرد.او در اين سالهاي پاكي علاوه بر اينكه اهتمام و تقيد به ترك محرمات و انجام واجبات داشت تا آنجايي هم كه مي توانست به فكر جبران سالهاي قبل از هدايت و توبه اش نيز بود و اما همه ي اين حرفها در يك طرف و عشقي كه در جان و قلب رسول ترك افتاده بود در طرفي ديگر.

از عشق من به هرسو در شهر گفت و گوهاست

من عاشق حسينم ، اين گفت و گو ندارد…

رسول ترك يكي از عاشق هاي شگفت و مثال زدني براي تاريخ شده بود. او يكي از جلوه هاي عشق شده بود. از آن به بعد براي كساني كه رسول ترك را مي ديدند و مي شناختند كلمه ي عشق معناي پيچيده و ناشناخته اي نداشت. همه ي آنها با نگاه كردن به رسول ترك معناي عشق را كم و بيش مي توانستند درك كنند.

آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند

آيا بود كه گوشه ي چشمي به ما كنند

درباره ی

مطلب پیشنهادی

‏‎ماجراي توبه رسول ترک

‎ماجراي توبه رسول ترک باز هم ماه محرم از راه رسيده بود و تمام محله …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *